تبليغاتX
دگرگوني

دگرگوني

بهترین عامل سنجش هنر شاید ظرافت خود هنر باشد

مهريه و معضلات امروزي

خيلي براي من جالبه كه موضوع مهريه اين روزها چقدر مورد توجه همه واقع شده. به همين خاطر اين موضوع رو براي يكي از كارهاي تحقيقي‌ام انتخاب كردم و قصد دارم كه از ديدجامعه‌شناسي به آن نگاه كنم و اين مساله رو كه يك رسم  و سنت هرچند اسلامي اما بومي شده در ايران هست رو بررسي كنم. خبرهاي جالبي رو اين روزها  اين طرف و آن‌طرف در مورد اين موضوع مي‌تونيد بخونيد و من سعي مي‌كنم كه تمام اخباري رو كه مربوط به اين ماجرا مي‌شه توي وبلاگم پوشش بدم.

مهريه اين روزها مهم شده چون به هر حال هر مساله‌ي مالي اين روزها براي مردم مهمه. از قضا مهريه هم يك بدهكاري مالي براي مردان و طلبكاري براي زنان ايجاد كرده كه دو گروه را به جان هم انداخته. البته فقط دو گروه مردان و زنان كه خودشون ذينفع واقعي هستند در گير اين ماجرا نيستند بلكه دولتمردان، جامعه‌شناسان دولتي، مردان قوه‌قضائيه و خلاصه گاهي كساني كه از نفوذ بالايي برخوردارند اما سمت اجرايي در اين حوزه ندارند، همه درگير اين ماجرا شده‌اند.

موضوعات زيادي هست كه دوست دارم روي اونها كار كنم و در موردش كنكاش كنم:

اين خودش براي من جالبه كه طي چه اتفاق و يا اتفاقاتي مهريه اين روزها اين‌همه مشكل‌زا شده است؟( البته به ظاهر براي مردان مشكل زا و براي زنان راه‌حل، كه من با اين طرز فكر مخالفم و در جاي ديگه‌اي مفصل به اين موضوع مي‌پردازم)

و ديگه اينكه مصوبات جديدي كه  در اين حوزه صورت مي‌گيره، ما رو به چه راهي مي‌بره و چه مشكلي رو حل مي‌كنه و چه موانعي رو از سر راه بر مي‌داره؟ مثلا تشويق به كم كردن مهريه از طرف خانواده‌ زن و يا تغيير كلمه عندالمطالبه  در  عقدنامه به عندالاستطاعه. كه به عنوان يك راه‌حل ارائه شد اما مشكلات عجيبي رو ايجاد كرد و من بعدا همين جا در موردش مي‌نويسم.

مساله سوم اينه كه مشكل اساسي چيه و چرا افرادي مثل استاد مطهري و برخي از متفكران مسلمانان اصرار دارند كه مهريه بايد وجود داشته باشد و طرف ديگر قضيه كه توانمندشدن زنان است را نمي‌بينند. فرض من اين است كه اگر زنان از نظر اجتماعي توانمند باشند چه نيازي به مهريه، نفقه و تبعات ‌آن دارند.

هرچند تا قبل از اين اين جمله‌ي معروف در مورد مهريه وجود داشت كه :  «مهريه رو كي‌ داده و كي‌ گرفته؟ » و خيلي از مسلمانان معتقدند كه اين صرفا يك هديه و يك مبلغ صوري است اما امروز شاهد آن هستيم كه كاركرد مهريه در گذشته و جديد  در جامعه ما تغيير كرده و ديگر يك چيز صوري و سمبليك نيست. اين خودش خيلي جاي كار دارد و بدون آمار و تحقيقات نمي‌شود در موردش حرف زد. چون حتا ما نمي‌توانيم از ايران به عنوان يك جامعه‌ي يك شكل حرف بزنيم و مسائلي از اين دست در هر منطقه به نحو خاصي اجرا مي‌شود.

به هر حال اميدوارم بتونم بخش‌هايي از يافته‌ها و افكارم رو اينجا بگذارم تا ديگران هم در آن سهيم باشند. سهيم هم در گرفتن مطالب و هم دادن آن به من.  البته سعي مي كنم مطالب كوتاه و خواندني باشد. كه اينجا جاي نوشتن مقاله علمي نيست و من اميداورم چكيده آن را براي وبلاگ آماده كنم.

پ.ن: خوشحال مي‌شم نظر و تحليل شخص شما رو در مورد مهريه، به خصوص در مورد زندگي خودتون بهم بگين.

مرتبط:

مزدوجین با مهریه کم در کهگیلویه و بویراحمد به سفر حج می روند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:24  توسط الهه حبيبي  | 

حاشیه های دومین روز ثبت نام داوطلبان

 

به نظرم يكي از قسمت هاي جذاب انتخابات ما ثبت نام آزاد براي كانديداي رياست‌جمهوري است. هميشه تعداد زيادي از افراد عادي در تمام نقاط ايران به اين فكر مي‌افتند كه نامزد رياست‌جمهوري شود. در حالي كه چنين چيزي در كشورهاي ديگري ديده نمي‌شود. گزارش جالبي خواندم در اين مورد كه اگر مشتاقيد به آن نگاه كنيد:

 يكي از  اين افراد با  گفته است:

بهجت گفت: «آمده‌ام تا کابینتی ! ( کابینه‌ای) بزنم که همه مشکلات جهان را حل کنم».


 پ.ن:به يكي از دوستانم مي‌گفتم كه اگر اين هم جزو رزومه محسوب مي‌شود ما هم برويم و كانديدا شويم.به هر حال كم چيزي نيست.  هر چيزي نداشته باشد،خيلي لذت‌بخش است.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:10  توسط الهه حبيبي  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:49  توسط الهه حبيبي  | 

ماجراي امروز جمعه ، برخورد زنانه با يك مشكل ساده

 

راستش كمي ترسيده ام. بيماره. قيافه‌اش شبيه مرده‌هاست. هيچ حسي توي بدنش نيست به جز چشم‌هاش كه التماس عجيبي توشه. يا يه نوع درموندگي. همين حالا كه دارم اين جمله‌ها رو مي‌نويسم همين‌طوري به من زل زده و گردنش يك كمي كجه. انگار از سفر عجيب و غريبي برگشته يا با مرگ مواجه شده. فقط چند صداي ضعيف توي گلوش بود كه تونست من رو خبر كنه تا پيداش كنم اما از موقعي كه پيداش كردم تا حالا هيچ نگفته. از توي يخچال  كمي برنج شب‌مانده داشتم كه ريختم توي يك بشقاب ميوه‌خوري و قيد بشقاب را زدم. كمي هم آب آوردم كه بخورد. اما لب نمي‌زند. زير گلويش به نحو عجيبي فرو رفته و خيلي كوچك‌تر و لاغر تر از بقيه است. تا ديدمش خوشحال شدم. البته اين خوشحالي الان به استعصال تبديل شده چون هيچ نمي‌دونم كه با اون چه‌كار كنم. نمي‌تونم بهش دست بزنم. بيماره. البته نمي‌دونم كه بيماريش منتقل مي‌شه يا نه اما ترس عجيبي از دست زدن بهش دارم. همين‌طور توي قاب دريچه ايستاده و به من خيره شده. اول از همه دويدم و به  زحمت پنجره را باز كردم تا عجله نكنه و حين پر زدن با كله توي شيشه نخوره اما خبري از بال زدن نبود. فكر نمي‌كردم بتونم  به سمتش برم اما او هيچ حركتي نكرد. وقتي صداي جيك جيك اش رو شنيدم، مطمئن شدم اين بار اشتباه نمي‌كنم و اون همين‌جا پشت دره. چند وقت‌پيش يادم نمي‌آد كي، اما چند ماه پيش بود به نظرم، صداي جيك جيكي از داخل حمام شنيدم. در رو كه باز كردم صدايي نبود. فهميدم گنجشك بيچاره توي دريچه‌ي هواكش حمام گير افتاده. توي آپارتمان ما يك فضاي خالي بين حمام و توالت هست كه پشت ديوارهاست و هواكش‌هاي حمام و توالت داخل آن مي‌افتن و همين‌طور مستقيم مي‌ره تا پشت‌بوم. اين را هم وقتي فهميدم كه يك ياكريم از توي حمام ما سر در آورد. اما خوش شانس‌تر شايد هم باهوش تر از اين گنجشك بيچاره بود كه آمد توي حمام و ما هم بيرونش كرديم از پنجره.خلاصه آن روز هر چه دنبال صاحب صداي گنجشك گشتم پيدايش نكردم. خيلي تلاش كردم كه از آنجا بيرونش كنم اما متاسفانه به جز يك دريچه‌ي كوچك چندسانتي و تاريكي محض چيز ديگه‌اي نبود. حالا دوباره همان صدا را شنيدم و گنجشكي با حال نزار از آنجا اومد بيرون. همين‌طور لب دريچه ايستاده و نفس نفس مي‌زنه. مي‌ترسم توي مشت‌هام بگيرمش. نمي‌دونم و فكر نمي‌كنم همون گنجشك باشه. شايد يك گنجشك جديده و آن قبلي از گرسنگي و بي‌پروازي مرده. اين يكي هم انگار مرده اما زنده ست. نفس مي‌كشه و با همون چشم‌هاي ملتمس به من نگاه مي‌كنه. يك ساعتي مي‌شه كه همون‌جا ايستاده. باورنكردنيه. نمي‌دونم اگر خودش حركتي نكنه با او چه كار مي‌كنم. قيافه‌اش طوريه كه اگر بگيرم و بگذارمش پشت پنجره تا بره بيرون، نمي‌ره و پا پس مي‌كشه و لجاجت مي‌كنه. انگار زهره‌‌اش كاملا تركيده بيچاره. باور نمي‌كنيد اما شبيه كابوس شده برام. آخه حمام توي اتاق منه و ما يك ساعته كه توي صورت هم خيره شديم. مدام بهش مي‌گم خواهش مي‌كنم اين‌طوري به من نگاه نكن! من كه تو رو توي اين دريچه زنداني نكردم. باز همون طوري نگاه مي‌كنه. چقدر اين ماجرا شبيه بوف كور شد. اما كاش اين يكي هم خيالي بود و دريچه اي نبود و چيزي نمي‌ديدم. لا مذهب واقعي واقعي است. با برادرم تماس گرفتم تا از او كمك بگيرم اما تلفنش را جواب نداد. اگر او بود تا به حال غائله را ختم به خير كرده بود. حتما. اما من هميشه درمونده مي‌شم. مثل حالا. نمي‌تونم براي او تصميم بگيرم.

                                                                                                    

پ.ن: ديگه دارم كم كم ازش مي‌ترسم. كمي حالش بهتر شده و روي پاهاش كشيده ايستاده. نوك خيلي بلند و پاهاش كشيده‌اي داره. نمي‌تونم پنجره رو باز بگذارم به خاطر بادي كه خيلي زياده و داره همه چيز رو از جا مي‌كنه. تمام وسايلم توي اتاق از زور باد به هم ريخته. قيافش طوري شده كه دلم مي‌خواد بره و ديگه دلم به حالش نمي سوزه. خشن شده با اون نوك تيزش مجبورم پنجره رو باز كنم چون به خودش تكوني داد و بالهاش رو باز كرد. بايد از سر راهش برم كنار. بيچاره به چه خفتي افتاده بود. فقط نمي‌دونم حالا ديگه چرا نمي‌ره. مي‌ترسه از من شايد.

می دونم این مشکل همه زن ها نیست و پیشاپیش از کسانی که اینطوری نیستن و موقع مواجه شدن با یه مشکل سریع دست به کار می شن معذرت می خوام اما فکر می کنم خیلی عمومیت داره.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:27  توسط الهه حبيبي  | 

گاوش رو بردند هندستون

 

همسفري با او تجربه خوبي بود و در طول دوهفته‌اي كه با هم به هندوستان رفته بوديم چند چيز مهم ياد گرفتم كه خيلي به درد زندگي‌ام خورد. اول اينكه ياد گرفتم چطوري يك سيب بزرگ را بخورم. اين اصلا استعاري نيست و از اين حرف‌ها ندارم. كاملا واقعي است و من تا حالا كه 23 سال از عمرم گذشته نمي‌دانستم چطور يك سيب بزرگ را بدون اينكه آن را قاچ كنم بخورم. چون هميشه‌ طوري گاز مي‌زدم كه لثه‌هايم را مي‌بريدم. اما او به من ياد داد كه وقتي گاز اول را از عرض سيب زدي دومي را از طول بزن و اين به تو كمك مي‌كند يك فضاي بازي داشته باشي كه لثه‌هايت با پوست برخورد نكند. حالا اگر خيلي استعاري هم شد ديگر نمي‌توانم كاريش كنم. و اين كمك بزرگي به من بود چون با وجود علاقه‌ام به خوردن، هيچ‌وقت سيب نمي‌خوردم. و سيب ميوه‌ي بسيار مهمي است و مي‌تواند يك وعده‌ي غذايي خوب باشد.

دوم  اينكه كه براي خالي كردن ادرارم، معطل نكنم و آن را مدت زيادي توي مثانه نگه ندارم. چون ادرار به خودي خود آلوده نيست و اگر در زمان خودش دفع شود پاكيزه است آلودگي ايجاد نمي‌كند اما زماني كه مدتي آن را در بدن نگه داري، عفوني‌ مي‌شود و زمينه ساز رشد قارچ‌ها. اطلاعات بسيار مفيدي بود. چون هميشه اين‌كار را مي‌كردم و فكر مي‌كردم خيلي كار جالبي است. بعد از مدتي فراموش مي‌كردم كه چند دقيقه پيش ادرار داشتم.  از آنجايي كه عادت داريم هرچيزي را استعاري كنيم پس استعاره اين بخش هم مي‌شود هميشه به ضرورت هاي توجه كن و اگر كسي آمد و تو به او توجه نكردي و خودش گذاشت رفت، فكر نكن كه ناراحتش نكردي و از دستش خلاص شدي. او حتما تلافي مي‌كند.

سوم اينكه گول تميزي هتل را نخور و از تمام حوله‌هايي كه برايت مي‌آورند استفاده نكن. چون همه‌ي آنها كثيف هستند و خوب شسته‌ نشدند. بهتر است كه تو يكي از آنها را برداري و توي چمدانت بگذاري و تا آخر سفر از همان استفاده كني. چون كثيف، كثيف است و اگر تعدادش بيشتر باشد، عامليت‌اش بيشتر مي‌شود. بنابر اين وقتي تعداد زيادي از يك چيز بد در اختيار داري بهتر است يكي اش را انتخاب كني و با همان سر كني تا اينكه هي مدام از اين به آن بپري و متوجه نشوي كه آلودگي چقدر اضافه شده است. چون همان حوله اي را كه زير پايمان مي‌انداختند فردا مي‌شستند و براي حمام كردن به ما مي‌دادند. همه سفيد بود و فرقي با هم نداشت.

چهارم: در هر موقعيتي كه هستي و حتي اگر زمان زيادي نداري هر شب ابروهايت را تميز كن. چون بعد از چند روز يك آش شوله قلمكاري مي‌شود كه بيا و ببين. و حالا توي سفر هم كه آدم دسترسي به آرايشگاه ندارد كه گندي را كه زده جبران كند. در نتيجه اگر هر روز مويي را كه در آمده بكني كار خودت را آسان كرده اي.  اينجا احساس شازده كوچولويي به من دست داد كه هر روز گل هاي هرز سياره را مي‌چيد. اين هم شايد همان نيتجه‌ي اخلاقي اين بخش باشد.

 خلاصه سفر خوبي بود و اين دوست با تجربه من چه كمك‌هاي مهمي كه به من نكرد. تازه همه‌اش را هم ننوشتم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:19  توسط الهه حبيبي  | 

لمس

اگر به من باشد همین الان همه چیز را می خورم تا تمام شود اما این جامعه ی لعنتی اجازه نمی دهد و مدام می گوید همه چیز برای خوردن نیست و فقط بعضی چیزها هستند که می شود آنها را خورد. تازه از همین بعضی چیزها هم بعضی چیزها را نمی شود خورد. اما خواهرزاده کوچکم اجازه دارد همه چیز را بخورد و لیس بزند و هیچ کس هم چیزی نمی گوید تازه همه می خندیم و کلی از این کارش خوشمان می آید و مدام او را تشویق می کنیم و او هم بیشتر و بیشتر همه چیز را می خورد اما مثلا اگر من توی کافه به جای اینکه از توی فنجان چای بخورم شروع کنم به خوردن میز همه به من نگاه می کنند و فکر می کنند من دیوانه ام و دوست پسرم حتما سرم داد می زند و جلوی من را می گیرد. اما خب این هم یکی از حس های لامسه است و من نمی دانم که میزی که هر روز رویش می نشینم شور است یا شیرین. شاید هم ترش باشد و اگر آن را بخورم شاید سردی ام کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:1  توسط الهه حبيبي  | 

چكش

 

همه‌ي ماجراها برمي‌گردد به همين دوشنبه گذشته اما طوري توي دهنم مي‌آيند كه انگار يكي براي يك سال پيش و يكي براي همين ديروز است، و بقيه‌ي خاطرات ‌آن روز هم همين‌طور آشفته انگار هركدام مربوط به زمان‌هاي مختلفي است. دوست دارم اين راز درك زمان را بفهمم. مثلا مي‌توانم قسم بخورم كه من دوشنبه‌ي گذشته زينب را نديدم و اين مربوط به خيلي قبل‌تر است اما تقويم مي‌گويد حرف اضافه نزنم و قرارمان همين دوشنبه بوده. فكر مي‌كنم حداقل دو هفته و يا يك ماه پيش بود. يا خوب يادم مي‌آيد همان دو هفته پيش كه زينب را ديدم بهش گفتم كه امروز صبح يك قرار كاري جديد داشتم اما انگار اين قرار كاري همين ديروز بود كه گذاشته شد و بعد هم به هم خورد.  با اين حال تقويم مي‌‌كوبد كه همه‌ي توي همين دوشنبه بود. هيچ نمي‌فهمم چرا اين طوري مي‌شود و دو چيز در يك زمان به دو نحو مختلف درك مي‌شود. ويژگي زمان است يا ذهن من نمي‌دانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:58  توسط الهه حبيبي  | 

موزامبيك

آرزوي بزرگ امروزم اين بود: يك راديو بخرم براي خودم. خيلي دوست دارم آدم‌ها را بشنوم وقتي چهره ندارند. از توي راديو يك طور خوبي مي‌شوند. داستان گوش كنم يا يك نمايش‌نامه‌ي خوب بشنوم. بعضي مواقع‌ هم مصاحبه با بعضي از آدم‌ها كه خيلي خوشم مي‌آيد. همين‌طوري براي خودشان حرف مي‌زنند. البته دلم نمي‌خواهد صداي اين مجري‌هاي بي‌خود برنامه‌هاي صبح‌گاهي را بشنوم كه خيلي توخالي است درست مثل طبل.

و خيلي دوست دارم يك نقشه داشته باشم كه هر جايش را كه دست مي‌زنم نقشه‌ي آن كشور را بزرگ كند  و اطلاعاتي را از آن به من بدهد. همين مي‌تواند زندگي لذت‌بخشي برايم فراهم كند.

Mozambique : a country in southeast Africa, between Tanzania and South Africa. Population: 19,371,000 (2001)

 Capital: Maputo.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:55  توسط الهه حبيبي  |